ارشیو مرد پیر
ارشیو
پنجشنبه دهم آذر 1384
ادامه
| ز سالش چو يک پنجه اندر کـشيد |
| سـه فرزندش آمد گرامي پديد |
| بـه بخـت جهاندار هر سه پسر |
| سـه خـسرو نژاد از در تاج زر |
| بـه بالا چو سرو و به رخ چون بهار |
| بـه هر چيز مانـنده شـهريار |
| از اين سـه دو پاکيزه از شـهرناز |
| يکي کـهـتر از خوب چـهر ارنواز |
| پدر نوز ناکرده از ناز نام |
| هـمي پيش پيلان نـهادند گام |
| فريدون از آن نامداران خويش |
| يکي را گرانـمايهتر خواند پيش |
| کـجا نام او جـندل پرهـنر |
| بـخ هر کار دلـسوز بر شاه بر |
| بدو گـفـت برگرد گرد جـهان |
| سـه دخـتر گزين از نژاد مـهان |
| سـه خواهر ز يک مادر و يک پدر |
| پري چـهره و پاک و خسرو گـهر |
| بـه خوبي سزاي سه فرزند مـن |
| چـنان چون بشايد به پيوند مـن |
| بـه بالا و ديدار هر سـه يکي |
| کـه اين را ندانـند ازان اندکي |
| چو بشنيد جندل ز خسرو سخـن |
| يکي راي پاکيزه افـگـند بـن |
| کـه بيدار دل بود و پاکيزه مـغز |
| زبان چرب و شايسـتـه کار نـغز |
| ز پيش سپهـبد برون شد بـه راه |
| ابا چـند تـن مر ورا نيکـخواه |
| يکايک ز ايران سراندر کـشيد |
| پژوهيد و هرگونه گفـت و شـنيد |
| بـه هر کشوري کز جهان مهـتري |
| بـه پرده درون داشتـن دخـتري |
| نهفتـه بجسـتي همـه رازشان |
| شـنيدي هـمـه نام و آوازشان |
| ز دهـقان پر مايه کـس را نديد |
| کـه پيوسـتـه آفريدون سزيد |
| خردمـند و روشـندل و پاکتـن |
| بيامد بر سرو شاه يمـن |
| نـشان يافت جندل مر اورا درست |
| سه دختر چنان چون فريدون بجست |
| خرامان بيامد بـه نزديک سرو |
| چـنان چون به پيش گل اندر تذرو |
| زمين را بـبوسيد و چربي نـمود |
| برآن کـهـتري آفرين برفزود |
| بـه جـندل چنين گفت شاه يمن |
| کـه بيآفرينـت مـبادا دهـن |
| چـه پيغام داري چـه فرمان دهي |
| فرسـتادهاي گر گرامي رهي |
| بدو گفـت جـندل کـه خرم بدي |
| هـميشـه ز تو دور دسـت بدي |
| از ايران يکي کهترم چون شـمـن |
| پيام آوريده بـه شاه يمـن |
| درود فريدون فرخ دهـم |
| سخـن هر چه پرسند پاسخ دهم |
| ترا آفرين از فريدون گرد |
| بزرگ آنـکـسي کو نداردش خرد |
| مرا گـفـت شاه يمن را بـگوي |
| کـه بر گاه تا مشـک بويد بـبوي |
| بدان اي سر مايه تازيان |
| کز اخـتر بدي جاودان بيزيان |
| مرا پادشاهي آباد هـسـت |
| همان گنج و مردي و نيروي دست |
| سـه فرزند شايسـتـه تاج و گاه |
| اگر داسـتان را بود گاه ماه |
| ز هر کام و هر خواسـتـه بينياز |
| بـه هر آرزو دسـت ايشان دراز |
| مر اين سه گرانمايه را در نهـفـت |
| بـبايد کـنون شاهزاده سه جفت |
| ز کار آگـهان آگـهي يافـتـم |
| بدين آگـهي تيز بـشـتافـتـم |
| کـجا از پـس پرده پوشيده روي |
| سـه پاکيزه داري تو اي نامـجوي |
| مران هرسـه را نوز ناکرده نام |
| چو بشـنيدم اين دل شدم شادکام |
| کـه ما نيز نام سـه فرخ نژاد |
| چو اندر خور آيد نـکرديم ياد |
| کـنون اين گرامي دو گونـه گـهر |
| بـبايد برآميخـت با يکدگر |
| سه پوشيده رخ را سه ديهيم جوي |
| سزا را سزاوار بيگـفـتوگوي |
| فريدون پيامـم بدين گونـه داد |
| تو پاسـخ گزار آنـچـه آيدت ياد |
| پيامـش چو بشـنيد شاه يمـن |
| بـپژمرد چون زاب کنده سـمـن |
| هـمي گفـت گر پيش بالين من |
| نـبيند سـه ماه اين جهانبين من |
| مرا روز روشـن بود تاره شـب |
| بـبايد گـشادن بـه پاسخ دو لب |
| سراينده را گفـت کاي نامـجوي |
| زمان بايد اندر چنين گـفـتگوي |
| شتابـت نـبايد بپاسـخ کـنون |
| مرا چـند رازسـت با رهنـمون |
| فرسـتاده را زود جايي گزيد |
| پـس آنگـه به کار اندرون بنگريد |
| بيامد در بار دادن بـبـسـت |
| بـه انـبوه انديشگان در نشست |
| فراوان کـس از دشـت نيزهوران |
| بر خويش خواند آزموده سران |
| نـهـفـتـه برون آوريد از نهفت |
| هـمـه رازها پيش ايشان بگفت |
| کـه ما را به گيتي ز پيوند خويش |
| سه شمعست روشن به ديدار پيش |
| فريدون فرسـتاد زي مـن پيام |
| بگسـترد پيشـم يکي خوب دام |
| هـمي کرد خواهد ز چشمم جدا |
| يکي راي بايدزدن با شـما |
| فرسـتاده گويد چنين گفـت شاه |
| کـه ما را سه شاهست زيباي گاه |
| گراينده هر سـه بـه پيوند مـن |
| بـه سـه روي پوشيده فرزند من |
| اگر گويم آري و دل زان تـهي |
| دروغـم نـه اندر خورد با مـهي |
| وگر آرزوها سـپارم بدوي |
| شود دل پر آتـش پر از آب روي |
| وگر سر بـپيچـم ز فرمان او |
| بـه يک سو گرايم ز پيمان او |
| کـسي کو بود شـهريار زمين |
| نـه بازيسـت با او سـگاليد کين |
| شـنيدسـتـم از مردم راهجوي |
| کـه ضـحاک را زو چـه آمد بروي |
| ازين در سخـن هر چـه داريد ياد |
| سراسر بـه مـن بر ببايد گـشاد |
| جـهان آزموده دلاور سران |
| گـشادند يکيک بـه پاسـخ زبان |
| کـه ما همگـنان آن نـبينيم راي |
| کـه هر باد را تو بجنـبي ز جاي |
| اگر شد فريدون جـهان شـهريار |
| نـه ما بـندگانيم با گوشوار |
| سخنگفتن و کوشش آيين ماست |
| عـنان و سنان تافتن دين ماست |
| بـه خنـجر زمين را ميستان کنيم |
| بـه نيزه هوا را نيسـتان کـنيم |
| سـه فرزند اگر بر تو هست ارجمند |
| سربدره بـگـشاي و لب را ببـند |
| و گر چاره کار خواهي هـمي |
| بـترسي ازين پادشاهي هـمي |
| ازو آرزوهاي پرمايه جوي |
| کـه کردار آنرا نـبينـند روي |
| چو بشـنيد از آن نامداران سخـن |
| نـه سرديد آن را به گيتي نه بـن |
نوشته شده توسط ارشیو مرد پیر
در 1:49 | لینک ثابت
•
پنجشنبه دهم آذر 1384
ادامه
| فريدون چو شد بر جهان کامـگار |
| ندانـسـت جز خويشتن شهريار |
| بـه رسم کيان تاج و تخت مهي |
| بياراسـت با کاخ شاهنشـهي |
| بـه روز خجستـه سر مـهرماه |
| بـه سر بر نهاد آن کياني کـلاه |
| زمانـه بياندوه گشـت از بدي |
| گرفـتـند هر کـس ره ايزدي |
| دل از داوريها بـپرداخـتـند |
| بـه آيين يکي جشن نو ساختند |
| نشسـتـند فرزانـگان شادکام |
| گرفـتـند هر يک ز ياقوت جام |
| مي روشـن و چـهره شاه نو |
| جـهان نو ز داد و سر ماه نو |
| بـفرمود تا آتـش افروخـتـند |
| همـه عنـبر و زعفران سوختند |
| پرسـتيدن مـهرگان دين اوست |
| تـن آساني و خوردن آيين اوست |
| اگر يادگارسـت ازو ماه مـهر |
| بـکوش و به رنج ايچ منماي چهر |
| ورا بد جـهان ساليان پانـصد |
| نيفـکـند يک روز بـنياد بد |
| جـهان چون برو بر نماند اي پسر |
| تو نيز آز مپرسـت و انده مـخور |
| نـماند چنين دان جهان برکسي |
| درو شادکامي نيابي بـسي |
| فرانـک نـه آگاه بد زين نـهان |
| کـه فرزند او شاه شد بر جـهان |
| ز ضحاک شد تخت شاهي تـهي |
| سرآمد برو روزگار مـهي |
| پـس آگاهي آمد ز فرخ پـسر |
| بـه مادر کـه فرزند شد تاجور |
| نيايش کنان شد سر و تن بشست |
| بـه پيش جهانداور آمد نخسـت |
| نـهاد آن سرش پست بر خاک بر |
| هـمي خواند نفرين به ضحاک بر |
| هـمي آفرين خواند بر کردگار |
| برآن شادمان گردش روزگار |
| وزان پس کسي را که بودش نياز |
| هـمي داشت روز بد خويش راز |
| نـهانـش نوا کرد و کس را نگفت |
| هـمان راز او داشت اندر نهفـت |
| يکي هفته زين گونه بخـشيد چيز |
| چنان شد که درويش نشناخت نيز |
| دگر هفـتـه مر بزم را کرد ساز |
| مـهاني کـه بودند گردن فراز |
| بياراست چون بوستان خان خويش |
| مـهان را همه کرد مهمان خويش |
| وزان پـس همـه گنج آراستـه |
| فراز آوريده نـهان خواسـتـه |
| هـمان گنجـها راگشادن گرفت |
| نـهاده هـمـه راي دادن گرفت |
| گـشادن در گـنـج را گاه ديد |
| درم خوار شد چون پسر شاه ديد |
| هـمان جامـه و گوهر شاهوار |
| هـمان اسپ تازي به زرين عذار |
| همان جوشن و خود و زوپين و تيغ |
| کـلاه و کـمر هم نـبودش دريغ |
| همـه خواستـه بر شتر بار کرد |
| دل پاک سوي جـهاندار کرد |
| فرسـتاد نزديک فرزند چيز |
| زباني پر از آفرين داشـت نيز |
| چو آن خواسـتـه ديد شاه زمين |
| بـپذرفـت و بر مام کرد آفرين |
| بزرگان لـشـگر چو بشناختـند |
| بر شـهريار جـهان تاخـتـند |
| کـه اي شاه پيروز يزدانشـناس |
| سـتايش مر او را زويت سـپاس |
| چـنين روز روزت فزون باد بخـت |
| بد انديشـگان را نگون باد بخـت |
| ترا باد پيروزي از آسـمان |
| مـبادا بـجز داد و نيکي گـمان |
| وزان پس جهانديدگان سوي شاه |
| ز هر گوشـهاي برگرفـتـند راه |
| هـمـه زر و گوهر برآميختـند |
| بـه تاج سپـهـبد فرو ريختـند |
| هـمان مهتران از همه کشورش |
| بدان خرمي صـف زده بر درش |
| ز يزدان همي خواسـتـند آفرين |
| بران تاج و تخت و کـلاه و نـگين |
| همـه دست برداشته به آسمان |
| هـمي خواندندش به نيکي گمان |
| کـه جاويد بادا چـنين شـهريار |
| برومـند بادا چـنين روزگار |
| وزان پس فريدون به گرد جـهان |
| بـگرديد و ديد آشـکار و نـهان |
| هران چيز کز راه بيداد ديد |
| هر آن بوم و برکان نـه آباد ديد |
| به نيکي ببست از همه دست بد |
| چـنانـک از ره هوشياران سزد |
| بياراسـت گيتي بسان بهشـت |
| بـه جاي گيا سرو گلبن بکشت |
| از آمـل گذر سوي تميشـه کرد |
| نشسـت اندر آن نامور بيشه کرد |
| کجا کز جهان گوش خواني همي |
| جز اين نيز نامش نداني هـمي |
نوشته شده توسط ارشیو مرد پیر
در 1:48 | لینک ثابت
•


